این زن با اشاره به اینکه پاسخ مثبت به خواستگاری مرد عراقی دادم، می گوید: همه بدبختی من از روزی شروع شد که به حرف بردارانم گوش دادم.

زن 53 ساله گفت: دختری نوجوان بودم که مردی عرب تبار به خواستگاری ام آمد. آن روز بزرگان روستا معتقد بودند که او جوانی سالم است و حتی سیگار هم نمی کشد. از سوی دیگر من مادرم را در 7 سالگی از دست داده بودم. باید پدرم برای آینده من تصمیم می گرفت. با وجود این، او به ازدواج با تبعه عراقی رضایت نداد اما برادرانم اصرار داشتند که با «کریم» ازدواج کنم. بالاخره پدرم راضی شد و من به عقد مرد عراقی درآمدم.
بعد از 11 سال صاحب 3 فرزند شدم که یکی از آن ها دختر بود. زمانی که فرزند بزرگم به 9 سالگی رسید، «کریم» به طور ناگهانی مرا رها کرد و به عراق رفت به طوری که هیچ خبری از او نداشتم.
در این مدت مجبور شدم در یکی از هتل ها کار کنم تا مخارج زندگی ام تامین شود. بعد از این مدت روزی پسرعموی شوهرم به ایران آمد و پیغام کریم را به من رساند که خانه را بفروش و به همراه فرزندانمان به عراق بیا! ولی برادرانم اجازه فروش خانه را ندادند و من به سختی خودم را به بغداد رساندم. در این هنگام وقتی شوهرم متوجه شد که خانه را نفروخته ام بسیار عصبانی شد و درگیری ما در حالی رخ داد که تازه فهمیدم او با یکی از بستگان نزدیکش نیز ارتباط دارد.
خلاصه در یکی از شب ها مچ او را گرفتم و آبروریزی به راه افتاد. بعد از این ماجرا پسرم گفت: تو به ایران بازگرد، ما از خودمان مراقبت میکنیم. این بود که شبانه راهی مرز شدم و با مشقت فراوان خودم را به ایران رساندم اما خواهرم یک طبقه از ساختمان را اجاره داده بود و خودش در طبقه دیگر زندگی می کرد. به همین دلیل در یک هتل مشغول کارگری شدم تا 6 ماه بعد مستاجر رفت و من در همان خانه ساکن شدم.
حدود 6 سال بعد نیز مردی به خواستگاری ام آمد و من که دخترم را عروس کرده بودم به خواستگاری او پاسخ مثبت دادم.
در همین حال خبر رسید که پسر بزرگم که در عراق فوتبال بازی می کرد به دلیل اصابت توپ به ناحیه سر دچار ضربه مغزی شده و در بیمارستان بستری است. این موضوع 3 روز بیشتر طول نکشید که خبر مرگ فرزندم رسید؛ اما من نتوانستم به عراق بروم.
خلاصه در حالی که دچار ناراحتی های روحی وآشفتگی های زندگی بودم،تازه فهمیدم که شوهرم نیز به مواد مخدر صنعتی(هروئین) اعتیاد دارد و مدام با دوستانش پای بساط مواد مخدر می نشیند.
چند بار او را با هزینه ای که از طریق جمع آوری ضایعات به دست میآوردم در مراکز ترک اعتیاد بستری کردم ولی فایده ای نداشت و به همین خاطر هم از او طلاق گرفتم اما اوضاع زندگی دخترم نیز بهتر از من نبود و او هم درمدت کوتاهی از همسر خود طلاق گرفت. البته من که بی سروسامانی را با همه وجودم احساس کرده بودم خیلی نصیحت کردم که با این جوان ازدواج نکند ولی او به قول خودش عاشق شده بود و به حرف هایم توجهی نمی کرد ….