زنی با اشاره به اینکه در پاتوق معتادان عاشق دوست همسرم شدم، گفت: بعد از این از شوهرم که در زندان بود، طلاق گرفتم.

من همیشه از خانوادهام دل خوشی نداشتم. پس از طلاق والدینم، احساس تحقیر و طرد، مثل سایهای بر زندگیام سنگینی میکرد. من «فرزند طلاق» بودم؛ لقبی که بسیاری آن را با نگاه ترحمآمیز و قضاوت همراه میکردند. مادرم بعد از مدتی دوباره ازدواج کرد، اما همسر جدید او هیچ علاقهای به من و برادرانم نداشت. همه توجهاش صرف فرزندان خودش میشد و ما تنها در سایه تأمین هزینهها، حضورش را تحمل میکردیم.
فشار کنترل و حذف آموزش
در این شرایط ناپایدار، دو برادرم که وارد سن نوجوانی شده بودند، تحت تأثیر باورهای سنتی و غیرتگونه، بهشدت مرا زیر نظر گرفتند. آنقدر کنترل شدید اعمال کردند که حتی اجازه ندادند به مدرسه بروم. از نظر آنها، مدرسه محلی برای بیاخلاقی بود نه آموزش. همین نگاه، مرا از یکی از مهمترین فرصتهای رشد و استقلال محروم کرد.
ازدواج زودهنگام؛ فرار از جهنم خانه؟
در جوانی، تنها راه فرار از آن محیط خفقانآور را ازدواج دیدم. به همین دلیل، با خواستگارم «حکمت» ازدواج کردم؛ مردی که فکر میکردم شاید پناهگاهی باشد. اما خیلی زود فهمیدم که پناهگاهم ترکهایی عمیق دارد. برای یافتن شغل، به شهر دیگری رفتیم. او خانهای اجاره کرد و مشغول بهکار شد. اما خیلی زود ناپدید شد و بعد از جستوجوهای زیاد، فهمیدم که بهدلیل توزیع مواد مخدر بازداشت شده است.
سقوط تدریجی؛ وقتی تنها میمانی
از آن روز، دوست شوهرم «منصور» به من نزدیک شد. ابتدا کمک مالیاش را پذیرفتم چون هیچ مهارتی نداشتم، اما به مرور، پایم به پاتوق او باز شد. نه تنها معتاد شدم، بلکه از نظر عاطفی نیز به او وابسته شدم. طلاق گرفتم و با منصور وارد مسیر خلاف شدم. ابتدا سرقتهای کوچک انجام میدادم و سپس با نقشههای منصور، سرقتهای حرفهایتری را اجرا میکردیم.
پایان ماجرا: زندان و حسرت
آخرین سرقت ما از یک مشتری بانک، به دلیل شناخته شدن چهرهام توسط یکی از قربانیان قبلی، باعث شد تا دستگیر شوم. حالا در بازداشتگاه، تنها چیزی که دارم، خاطراتی است پر از حسرت، ترس، و دلتنگی برای چیزهایی که هیچوقت نداشتم: امنیت، عشق، احترام.