این زن با اشاره به اینکه با حسام در اینستاگرام آشنا شدم، می گوید: برای تهیه گل به مغازه او رفتم و برای اولین در گل فروشی با او از نزدیک ارتباط برقرار کردم.

زن 24 ساله گفت: 12سال بیشتر نداشتم که با یکی از بستگان مادرم ازدواج کردم و خیلی زود باردار شدم اما زمانی که دخترم نوزادی 7 ماهه بود، شوهرم را به جرم تجاوز به عنف دستگیر کردند و او چند سال در زندان بود اما بعد از آزادی از زندان نه تنها اعتیادش را کنار نگذاشت بلکه همچنان به من خیانت میکرد. از سوی دیگر هم وقتی شوهرم دستگیر شد و خبر تجاوز به عنف او در رسانه ها انتشار یافت، پدرم خیلی تلاش کرد تا من از شوهرم طلاق بگیرم و دخترم را نیز به خانواده او واگذار کنم ولی من یک مادر بودم و نمی توانستم از نوزاد شیرخواره جدا شوم. این بود که خانواده ام نیز مرا طرد کردند.
خلاصه حدود یک سال قبل مهریه ام را بخشیدم و از او طلاق گرفتم. بعد هم خانه ای اجاره کردم و با هنر آرایشگری که داشتم روزگارم را می گذراندم. در این شرایط پسرجوانی که می دانست من مطلقه هستم، مدام برایم ایجاد مزاحمت می کرد تا حدی که واقعا از زندگی خسته شدم.
بعد از مدتی با زنی آشنا شدم که من هم ماجرای خیانت های همسرم و جدایی از او را برایش بازگو کردم. آن زن که خودش استاد دانشگاه بود و به تنهایی زندگی می کرد، مرا به خانه اش برد و از من خواست مانند دخترش در کنار او زندگی کنم. روزهای خوبی خداوند برایم رقم زد اما من نفهمیدم و قدر این مهربانی را ندانستم چراکه در فضای مجازی با پسری به نام «حسام»آشنا شدم.
او ابتدا خودش را جوانی مجرد معرفی کرد ولی خیلی زود از تصاویر اینستاگرامی او فهمیدم که متاهل است ولی «حسام» ادعا کرد در آستانه جدایی از همسرش قرار دارد. من هم که دیگر دلباخته او شده بودم. از او خواستم مرا به عقد موقت خودش دربیاورد.
در همین روزها بود که خواستم خانم دکتر را به خاطر سالروز تولدش خوشحال کنم؛ بنابراین به گل فروشی «حسام» رفتم و با او از نزدیک ارتباط برقرار کردم.
حالا دیگر همه خوبی های خداوند و انسان های مهربانی را فراموش کردم که در مسیر زندگی ام گذاشته بود.حتی پدر«حسام» با من تماس گرفت و مرا نصیحت کرد که از «حسام» جدا شوم. او می گفت: تو پنجمین دختری هستی که من تلاش می کنم از زندگی حسام دور کنم. او مانند دیگران به تو هم خیانت می کند ولی من چنان در مرداب کثیف عشقی خیابانی فرورفته بودم که به این نصیحت های دلسوزانه هم گوش ندادم.
در این مدت افرادی که مرا می شناختند هر بار خواستگارانی را معرفی می کردند که برخی از آن ها از هر نظر شایسته بودند ولی من ماجرای خواستگاری را برای «حسام» بازگو می کردم و او هم به سراغ خواستگارانم می رفت و اجازه نمی داد دیگر کسی از من خواستگاری کند! من هم به او علاقهمندم و در دوراهی تردید قرار دارم. خودم می دانم که او به من هم خیانت می کند ولی ای کاش ..