http://didshahr.ir/267321

11:00 :: 1403/03/22

زن برادر شوهرم برای اینکه مرا بی آبرو کند مرا به محله حاشیه شهر کشاند و…..

نقشه عجیب برای بی آبرو کردن زن جوان

زن جوان گفت: از دوران کودکی عزت نفس پایینی داشتم با این که در خانواده ای مرفه بزرگ شدم اما تامین نیازهای مادی از سوی خانواده ام ،کمبود ها و خلاء های عاطفی درونی ام را جبران نمی کرد.

من و خواهر کوچک ترم یک سال با هم اختلاف سنی داشتیم اما او بیشتر از من مورد توجه همگان بود چرا که اطرافیان او را زیباتر و باهوش تراز من می پنداشتند و من نیز همیشه سعی می کردم با ظاهرم توجه دیگران را به خودم جلب کنم. گاهی لباس های عجیب و غریب می پوشیدم و گاهی با آرایش های غلیظ و رفتارهایی سبک،سعی درجلب توجه دیگران داشتم تا این که خواهرم در یکی از دانشگاه های دولتی پذیرفته شد و با یکی از همکلاسی هایش ازدواج کرد و به خانه بخت رفت.

از این که همه نگاه ها به سمت خواهر کوچک ترم جلب شده بود، احساس بدی داشتم تا این که امید به خواستگاری ام آمد و ما زندگی مشترکمان را در کنار یکدیگر آغاز کردیم. با ازدواج با امید توجهی که مد نظرم بود از امید و خانواده اش کسب می کردم و با تولد فرزندم این توجه بیشتر شد. خیلی خوشحال بودم و انگار روی ابرها حرکت می کردم تا این که برادر شوهرم تصمیم گرفت با دختری خیابانی که هیچ شناختی از او و خانواده اش نداشت، ازدواج کند. خانواده همسرم مخالفتشان را با این ازدواج اعلام کردند اما حریف پسرشان نشدند و رها وارد خانواده ما شد.

خانواده همسرم او را عروسی ناخواسته می پنداشتند و توجهی به او نداشتند اما رها سعی می کرد ارتباط صمیمانه ای با من برقرار کند. من هم گاهی با او درد دل می کردم و از بی توجهی های همسرم بعد از تولد فرزندمان برای او سخن می گفتم. در این میان رها در حالی که با من همدردی می کرد، گفت: رویا تو بعد از زایمان کمی چاق شدی و جذابیتت را از دست دادی، به همین دلیل همسرت به تو توجه ندارد. او به من پیشنهاد داد که قرص های لاغری مصرف کنم تا به تناسب اندام برسم! من نیز قرص هایی را که رها برایم تهیه می کرد، مصرف می کردم تا این که پس از مدتی به قرص ها وابسته شدم.

یک روز که در شرایط نابسامانی قرار داشتم از رها خواستم که برایم قرص تهیه کند اما رها آدرسی را در حاشیه شهر به من داد تا خودم برای تهیه قرص ها به آن محل بروم. وقتی به آن محل رفتم، پس از این که قرص ها را خریداری کردم، امید و خانواده اش را دیدم که با نگاهی سرزنش آمیز مرا تعقیب می کردند.

در این هنگام رها از خودرو پیاده شد و با لبخندی پیروزمندانه گفت: رویا مدت هاست که اعتیاد پیدا کرده است، این هم از عروس یکی یکدانه تان! با دیدن این صحنه دیگر چیزی برای گفتن نداشتم و تازه فهمیدم که در چه دام ساختگی افتاده ام اما ای کاش…

  • لینک کوتاه
  • https://savalankhabar.ir/267321

اشتراک این خبر :

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *