http://didshahr.ir/267296

11:05 :: 1403/03/20

این مرد می گوید: رفتارهای همسرم نیز به کلی تغییر کرده بود طوری که نوع پوشش عوض شد و به بهانه های مختلف در جشن های مختلط بستگانش شرکت می کرد.

بیکاری مرد

مرد ۳۸ ساله گفت: در یکی از مراکز دولتی مشغول کار هستم و درآمد مناسبی دارم. ۱۰ سال قبل وقتی با همسر۱۶ساله ام ازدواج کردم اختلاف سنی زیادی با یکدیگر داشتیم؛ اما همواره به خودم این اطمینان را می دادم که او هنوز نوجوان است و می توانم آن طور که دوست دارم او را در زندگی مشترک تربیت کنم تا زندگی مطابق میل من پیش برود.

ابتدا همه امور به خواست من پیش می رفت تا این که خانواده همسرم  بصورت موقت در نزدیکی ما خانه گرفتند و از آن روز به بعد رفتارهای همسرم نیز به کلی تغییر کرد به طوری که نوع پوشش او عوض شد و حالا به بهانه های مختلف در جشن های مختلط بستگانش شرکت می کرد و با افراد نامحرم اطرافیانش در مجالس عروسی می رقصید و حتی دوست داشت به تنهایی مسافرت کند. از سوی دیگر هم مدام با گوشی تلفن همراهش مشغول بود و من از این رفتارها زجر می‌کشیدم. به همین دلیل مشاجره ها و درگیری های ما در حالی شروع شد که من همسرم را متهم به بی بند و باری می کردم و او هم مرا مردی بدبین می پنداشت که دچار سوءظن شده است.

خلاصه این مشاجره ها به جایی رسید که چندبار همسرم را کتک زدم و او هم با قهر به منزل پدرش در می رفت و هر بار با او تماس می گرفتم در خانه نبود! این رفتارها نیز بر بدگمانی من تاثیر بدی گذاشت. چندبارآشتی کردیم ولی بازهم تهمت ها و فحاشی ها ادامه داشت تا این که آخرین بار برای گذراندن تعطیلات نوروز به همراه خانواده به منزل پدر همسرم در شهرستان آمدیم و در منزل پدرزنم اقامت داشتیم. چندروز بعد تصمیم گرفتم به شهر خودمان بازگردیم اما همسرم مخالفت کرد و مدعی شد هنوز تعطیلات تمام نشده است وبا این بهانه قصد داشت چند روز بیشتر در آنجا بماند. من هم که فکر می کردم او  با فردی ارتباط دارد و به همین خاطر با او به مشاجره و درگیری پرداختم و در همان حالت عصبانیت و در حالی که به اصرارهای پدرزنم نیز توجهی نمی کردم، دوفرزند خردسالم را خواب آلود در آغوش گرفتم و به خاطر غرور و لجبازی خودم،آن ها را به  خانه ام بردم. آن شب فرزندانم خیلی اشک ریختند و قلب همسرم نیز شکست ولی غرورم اجازه نداد که دختر وپسرم را بازگردانم. به او گفتم :این ها فرزندان من هستند و اجازه نمی دهم در پیش آنها بمانند! من به شهر خودمان بازگشتم ولی از آن روز به بعد هرچه با همسرم تماس گرفتم دیگر پاسخ تلفن هایم را نداد و تازه فهمیدم که قصد دارد از من جدا شود! این بود که برای عذرخواهی به همراه فرزندانم به منزل پدر زنم آمدم ولی او دیگر حاضر نیست مرا ببیند. به این خاطر به مرکز مشاوره پلیس آمدیم تا شاید راهی برای بازگشت به زندگی همسرم پیدا کنم ولی ای کاش …

  • لینک کوتاه
  • https://savalankhabar.ir/267296

اشتراک این خبر :

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *