http://didshahr.ir/267690

00:01 :: 1403/04/20

مرد ۵۰ ساله می گوید: روزی زن زباله گرد را دیدم وسوسه شدم و او را به خانه ویلایی کشیدم و ….

مرد 50 ساله: زن زباله گرد را به قصد رابطه به خانه ویلایی بردم

مرد ۵۰ ساله گفت: تا کلاس سوم راهنمایی درس خواندم اما به تحصیل علاقه ای نداشتم و نوجوانی پر شر و شور بودم. از سوی دیگر هم مشکل مالی داشتم و می خواستم خودم مستقل زندگی کنم. پدرم کارگر شهرداری بود ولی من دوست داشتم با دوستانم به تفریح و خوشگذرانی بروم به همین دلیل بعد از آن که درس و مدرسه را رها کردم به دنبال مشاغل آزاد رفتم و هر کاری را تجربه کردم.

سال ۷۰ بود که عازم خدمت سربازی شدم و در حالی این دوران را به پایان رساندم که با دو جوان هم‎سن وسال خودم رفاقت صمیمانه ای پیدا کردم. این رفاقت سرآغاز بدبختی های من بود؛ چراکه با ترغیب و تعارف آن ها برای اولین بار پای بساط موادمخدر نشستم و کشیدن تریاک را شروع کردم.

البته پس از گذشت چندسال از ماجرای اعتیادمان، اوضاع وخیم تر شد تا حدی که هر دو دوستم به خاطر مصرف زیاد موادمخدر سنکوپ کردند و جان خودشان را از دست دادند.

بعد از این حوادث من که تنها مانده بودم راهی پاتوق استعمال موادمخدر شدم و در حالی به مصرف این مواد خانمان برانداز ادامه دادم که از سرنوشت دو دوستم نیز عبرت نگرفتم. در واقع ترس از عوارض ترک اعتیاد و همچنین غرور و بلوف های پای بساط موجب شد که در این منجلاب غرق شوم.

خلاصه خیلی زود شیره وتریاک را کنار گذاشتم و به مصرف موادمخدر صنعتی از نوع شیشه و هروئین روی آوردم چرا که دیگر موادمخدر سنتی نمی توانست مرا آرام کند.

در گذر زمان همه نوع مواد مخدر و انواع قرص های روانگردان را تجربه کردم. زندگی ام از هم پاشید ولی من متوجه نبودم در واقع مواد مخدر همه چیز من بود و تنها به خرید و مصرف آن فکر می کردم. حالا از زباله گردی هم دریغ نداشتم و برای تهیه پول مواد به هر دری می زدم تا این که مردی مرا برای مراقبت از مصالح و لوازم منزل ویلایی استخدام کرد که قصد داشت آن خانه را بازسازی کند. من هم که برای مدتی جای خواب پیدا می کردم بلافاصله پذیرفتم و درآن جا مشغول شدم.

در همین روزها بود که زن ۳۵ ساله را هنگام جمع آوری ضایعات دیدم و با او به گفت وگو پرداختم. او را به خانه ویلایی بردم تا در کنار هم زندگی کنیم.می خواستم او را به عقد موقت خودم دربیاورم. او معتاد بود و گاهی شب ها به منزل من می آمد. من هیچ شناختی از آن زن نداشتم و او را به همان نامی می شناختم که دیگران صدایش می زدند؛ ولی یک روز به طور اتفاقی او را در وسط شمشادهای بزرگراه فجر دیدم که با چند معتاد دیگر در حال مصرف مواد مخدر است. این بود که غیرتی شدم و او را به قتل رساندم اما اکنون بسیار پشیمانم و نمی دانم چه سرنوشتی در انتظارم است.

  • لینک کوتاه
  • https://savalankhabar.ir/267690

اشتراک این خبر :

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *