http://didshahr.ir/253952

01:33 :: 1401/08/26

زن 25 ساله می گوید: دیدار من و آرتین باعث آبروریزی در بین اقوام شد بنابراین تصمیم گرفتیم از خانه فرار کنیم.

زن جوان young woman

زن 25 ساله در حالی که بیان می کرد دیگر از این همه شکنجه روحی و تحقیر و توهین خسته شده ام و از همسرم به دلیل آدم ربایی و حبس غیرقانونی شاکی هستم، درباره ماجرای عشق خیابانی خود گفت: 15 سال بیشتر نداشتم که روزی در مسیر مدرسه به نگاه عاشقانه «آرتین» دل باختم و این گونه روابط پنهانی ما آغاز شد. از آن روز به بعد مدام در کوچه و خیابان منتظر او بودم تا با هم گفت و گو کنیم. اگر چه من در خانواده ای متوسط رشد کردم و پدرم تعمیرگاه خودرو داشت اما هیچ سنخیتی با خانواده «آرتین» نداشتیم چرا که آن ها در حاشیه شهر زندگی می کردند و از نظر فرهنگی و اقتصادی در سطح پایینی قرار داشتند. با این حال،من همچنان به این عشق خیابانی ادامه می دادم و به قول معروف «عاشق» شده بودم. هنوز دو ماه از این آشنایی نگذشته بود که روزی یکی از بستگانم من و آرتین را در کنار یکدیگر دید و بدین ترتیب ماجرای عشق خیابانی ما لو رفت و آبروریزی شد.

در این شرایط خانواده «آرتین» به خواستگاری ام آمدند اما پدرم به شدت با این ازدواج مخالفت کرد. از سوی دیگر اصرارهای من هم بی فایده بود تا این که بالاخره تصمیم گرفتیم از خانه فرار کنیم. من و «آرتین» با یک قرار ملاقات چند روز به شمال کشور رفتیم به طوری که این رسوایی موجب شد پدرم با چشمانی اشک آلود به این ازدواج پوشالی رضایت بدهد. در کمترین زمان ممکن مراسم عقدکنان برگزار شد و من و آرتین زندگی مشترک را در حالی آغاز کردیم که خانواده ام دیگر به من کاری نداشتند و در واقع از سوی آن ها طرد شده بودم.

یک سال بعد وقتی دخترم به دنیا آمد، مادرم به طور پنهانی نوه اش را دید و این گونه با میانجی گری مادرم بالاخره پدرم نیز به منزلم رفت و آمد کرد. آن زمان آرتین در یک شرکت بسته بندی چای مشغول به کار بود و بنا به خواست من، برادرم «حسن» را هم به شرکت معرفی کرد تا به عنوان «بازاریاب» کار کند اما متاسفانه «حسن» یک روز که به خاطر نوشیدن مشروبات الکلی حال طبیعی نداشت با همکارانش درگیر شده بود و مدیران شرکت هم او را اخراج کردند.

همین موضوع دستاویزی برای تحقیر من شد به طوری که همسرم با این بهانه که آبروی او در شرکت رفته است، مدام به من توهین می کرد. حتی شب ها بیدار می شد و به من ناسزا می گفت که چرا برادرت چنین رفتاری انجام داده است. هر شب شکنجه روحی می شدم و ناسزاهای شوهرم را تحمل می کردم تا جایی که بالاخره دچار افسردگی شدم و در حالی که افکار خودکشی به سراغم آمده بود، به یکی از مراکز بهداشتی رفتم تا از روان شناس کمک بگیرم اما آن ها با اورژانس اجتماعی بهزیستی تماس گرفتند و مرا به جای معرفی به یک مرکز روان شناختی به بیمارستان روان پزشکی بردند! خواهرانم که این موضوع را فهمیدند آرتین را آن قدر سرزنش کردند که او مجبور شد با رضایت کتبی مرا از بیمارستان ترخیص کند.

پزشک بیمارستان روش زوج درمانی را برای آرامش من پیشنهاد کرده بود ولی همسرم همکاری نمی کرد تا این که چند روز قبل مشغول رسیدگی به درس های مدرسه دخترم بودم که ناگهان آرتین به همراه یک زن و مرد دیگر وارد خانه ام شدند و با بستن دست و پاهایم، مرا سوار خودرو کردند. آن زن و مرد خود را مامور دولت معرفی می کردند ولی در بین راه مدام سیگار می کشیدند و آثار خودزنی با تیغ و چاقو روی دست هایشان بود. خیلی می ترسیدم ولی دم بر نمی آوردم. آن ها که همسرم را با نام کوچک خطاب می کردند مرا تا بیمارستان روان پزشکی بردند و سپس با «چشمک» همسرم مرا تنها گذاشتند.

آن شب آرتین مرا به بیمارستان برد و پزشک شیفت با طرح چند سوال و مشاهده پاسخ هایم به پرسش نامه گفت: او مشکل خاصی ندارد، فقط باید برای زوج درمانی بروید! وقتی به خانه بازگشتم، همسرم گفت آن دو نفر از دوستانش بودند که مدتی را هم در بیمارستان بستری شده اند و سپس ادعا کرد اگر مرا بستری می کردند او می توانست بدون پرداخت حق و حقوقم مرا به راحتی طلاق بدهد و… . حالا هم از آن دو نفر و همسرم به اتهام آدم ربایی و حبس غیرقانونی شکایت دارم.

  • لینک کوتاه
  • https://savalankhabar.ir/253952

اشتراک این خبر :

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.