http://didshahr.ir/252572

05:05 :: 1400/09/26

کبری سعادتی

دانش آموز مدرسه

آزنا آنلاین: سال اول دبیرستان بودیم، دبیر ادبیات مان گفت: مدادهای تان را بردارید صفحه اول کتاب تان را باز کنید و بنویسید 10 سال دیگر هر کدام از ما یک رشته خاصی را انتخاب می کنیم و چندین شغل از دل همین کلاس متولد می شود. شاید در بین تان معلم هم پیدا شود… بعد اضافه کرد این حرف من را یادتان باشد… نمی دانم چرا حالا که بیش از 10 سال از آن روز می گذرد من یاد صحبت های دبیر ادبیات مان افتادم آن هم درست در ایام ماه مهر؛ این ماه مهربان مدرسه… پیش بینی دبیر ادبیات مان درست از آب درآمد. هرچند در آن زمان معنی سخنانش را مثل حالا درک نمی کردیم اما با اندکی تفکر می شد حدس زد و شاید آن روز دبیر ادبیات مان می خواست امید را در باورمان بگنجاند و راه دانایی را نشان مان بدهد اما اکنون که در ذهن خود بازگشتی به گذشته می زنم و چیدمان کلاس مان را مرور می کنم و سعی می کنم ردیف همکلاسی هایم را به خاطر بیاورم… می بینم بله ما دانش آموزان دیروز که شیطنت های خاص خودمان را داشتیم و برای درس نخواندن خود بهانه های رنگی می تراشیدیم و آن را تحویل معلم های خود می دادیم و فکر می کردیم تا ابد زمان در دوران دانش آموزی ما متوقف می شود، چقدر در حال زندگی می کردیم، غافل از آنکه زمان به سرعت برق و باد می گذرد و کودکی ها و نوجوانی های مان در راه مدرسه جاودانه می شود و این روزها و روزهایی که آرامش خیال داریم شاید در ذهن مان مدام آن شور و شوق کودکی و همهمه های راه مدرسه بر دور تکرار می چرخد… «راه تان را به مسیر مدرسه تان کج کنید شاید شما هم این حس را تجربه کردید.» حالا که فکر می کنم می بینم چند نفر ار همکلاسی های مان راه دبیر ادبیات مان را رفتند و معلم شدند… چند نفر بدون آنکه رویای دانشگاه را در سر بپرورانند پای در جاده سرنوشت گذاشتند… چند نفر دیگر شغل های مختلف دیگری را برگزیدند و از حال و روز تعدادی دیگر هم بی خبرم… و من که ادبیات را تا سرحد پرستش دوست داشتم و این کتاب سرشار از علم و ادب و معرفت از دستم نمی افتاد؛ خبرنگاری خواندم و روزنامه نگار شدم. اما همچنان در دیروز و امروزم و آینده ای که پیش رویم هست خودم را دانش آموز می بینم و می دانم هرچقدر که زمان بگذرد باز هم در کوله بار اندوخته هایم جای فراوانی برای آموختن هست و هم اینک حالم با هوای مهر خوب می شود. کودک می شوم و کودک درونم را راهی مدرسه می کنم و همان همکلاسی هایم را می بینم که تا مرا می بینند با لبخندی بر لب برای من دست تکان می دهند و حواس شان به معلم هست تا نکند دیر آمدنم را ببیند… نرم نرمک اول مهر فرا می رسد و مدارس آغوش گرم خود را برای دانش آموزان می گشایند؛ با این امید که دانش آموزان دیروز برای دانش آموزان امروز درس بیاموزند و آنها نیز جای خود را برای دانش آموزان فردا به یادگار بگذارند.

  • لینک کوتاه
  • https://savalankhabar.ir/252572

اشتراک این خبر :

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.