http://didshahr.ir/251739

01:42 :: 1401/06/27

مادرم در حالی بعد از طلاق سرپرستی من و خواهر و برادرم را به عهده گرفت که خودش نیز دچار مشکلات عاطفی و اقتصادی شدیدی بود به همین دلیل وقتی فهمیدم به عقد موقت یک پسر مجرد درآمده است دیگر طاقت نیاوردم و. ..

دختر 15 ساله‌: مشروب خوردم و دیگر چیزی نفهمیدم

دختر 15 ساله‌ای است که به دلیل مسمومیت ناشی از مصرف مشروبات الکلی در یکی از بیمارستان ها بستری شده بود، گفت: از روزی که دست راست و چپم را شناختم شاهد درگیری‌های پدر و مادرم بودم که مدام با یکدیگر جنگ و جدال داشتند به همین دلیل هیچ گاه در زندگی‌ام طعم محبت را نچشیدم یا دست نوازش پدر و مادرم را بر سرم احساس نکردم.

خلاصه این ناسازگاری‌ها و توهین و فحاشی‌ها به جایی رسید که پنج سال قبل بالاخره پدر و مادرم از یکدیگر طلاق گرفتند اما قاضی دادگاه سرپرستی من و خواهر و برادرم را به مادرم سپرد چرا که پدرم اعتیاد شدیدی به مواد مخدر داشت و تنها به فکر خودش بود بالاخره پدرم به دنبال سرنوشت خودش رفت.

بعد از این ماجرا مادرم تصمیم گرفت نزد خانواده‌اش برود ولی پدر بزرگم آب پاکی را روی دستانش ریخت و به مادرم گفت حق نداری فرزندان سیاوش را به منزل ما بیاوری اگر دوست داری در کنار ما زندگی کنی باید فرزندانت را به خانواده سیاوش (پدرم) بسپاری اما مادرم که برای به دست آوردن سرپرستی ما تلاش زیادی کرده بود نمی‌توانست جگرگوشه هایش را رها کند و به همین دلیل خانه‌ای را اجاره کرد.

او با سرمایه اندکی که داشت و‌اندک مبلغی که پدرم به عنوان نفقه می پرداخت مخارج زندگی را تامین می‌کرد اما با آن که خواهر و برادرم از من کوچک تر بودند و در مقطع ابتدایی تحصیل می‌کردند باز هم روزگارمان به سختی می‌گذشت در این شرایط بود که سال گذشته به طور اتفاقی متوجه شدم مادرم به عقد موقت پسر مجردی در آمده است آن روز روح و روانم به هم ریخت و بسیار عصبانی شدم چرا که مادرم در این تماس تلفنی به همسرش یادآوری می‌کرد که عصر هنگام، بچه‌ها به دیدار پدرشان می‌روند و از او می‌خواست فهرست مواد غذایی را در مسیر خریداری کند این ماجرا مرا دگرگون کرد تا جایی که برای اولین بار از خانه فرار کردم و سه شب در پارک‌ها و کوچه و خیابان سرگردان بودم ولی در همین چند روز آن چنان دلم برای خواهر و برادرم تنگ شد و نگرانی و غصه های مادرم مقابل چشمانم قرار گرفت که به ناچار به خانه بازگشتم.

آن شب وقتی به مادرم اعتراض کردم که چرا با یک پسر مجرد ازدواج کرده است او فقط اشک ریخت و گفت: به دلیل آن که سایه مردی بالای سرم باشد من هم در زندگی هیچ مهر و عاطفه‌ای ندیدم چرا که برای فرار از مشکلات زندگی در خانه پدرم با سیاوش ازدواج کردم که او هم سرنوشت مرا در مسیر تباهی قرار داد و حالا دوست دارم همدمی را در کنار خودم داشته باشم و. ..

اما برای من در این سن و سال این حرف ها قابل تحمل نبود و نمی‌توانستم این جملات را درک کنم. این ماجراها به سردی روابط عاطفی بین من و مادرم منجر شد تا جایی که دوباره از خانه فرار کردم تا به قول خودم به دنبال سرنوشت و رویاهای خودم بروم همان شب اول به یکی از پارک رفتم آن شب یکی از همان نوجوانان پارک نشین به من پناه داد و مرا به پاتوق خودشان برد.

آن جا برای اولین بار سیگاری را به دستم دادند تا به قول معروف آرامش خاطر پیدا کنم و اعصابم از این همه درگیری برای لحظاتی رها شود. حالا حدود دو هفته از ماجرای فرارم می‌گذشت که شبی آن‌ها بساط مشروب خوری به راه انداختند و مرا هم ترغیب به مصرف کردند تا به خیال خودمان غم دنیا را فراموش کنیم! ولی من که از فرجام این گونه خلافکاری‌ها اطلاعی نداشتم بعد از مصرف مقداری از مشروبات الکلی دچار مسمومیت شدید شدم تا جایی که دیگر بیهوش بودم و چیزی نمی‌فهمیدم دوستانم از ترس این که من مرده ام، با اورژانس تماس گرفته بودند و من بعد از چند ساعت زمانی به خود آمدم که روی تخت بیمارستان قرار داشتم طولی نکشید که نیروهای انتظامی به سراغم آمدند و مرا به کلانتری انتقال دادند حالا هم از رفتار اشتباهم بسیار پشیمانم و. .

  • لینک کوتاه
  • https://savalankhabar.ir/251739

اشتراک این خبر :

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.