http://didshahr.ir/250674

12:58 :: 1401/05/31

این داستان دامادی است که خانه پدرشوهرش را به آتش کشید.

دامادی که خانه پدرشوهرش را به آتش کشید

مرد 50 ساله گفت: دخترم 13 سال بیشتر نداشت که «حسام» به خواستگاری اش آمد من هم که فکر می کردم او پسر خوبی است با ازدواج آن ها موافقت کردم و بدین ترتیب دخترم در همان دوران نوجوانی پای سفره عقد نشست اما مدتی بعد از آغاز زندگی مشترک آن ها احساس می کردم دخترم بسیار ناراحت و رنجور است با وجود این هیچ گاه از او در این باره سوالی نکردم و دخترم نیز درباره مشکلاتش چیزی به من نمی گفت تا این که وقتی دومین فرزندش به دنیا آمد یک روز متوجه شدم آثار کبودی و زخم روی صورتش وجود دارد زمانی که درباره علت بروز کبودی ها پرسیدم ناگهان بغضش ترکید و راز عجیبی را فاش کرد که همه پیکرم را لرزاند.

دخترم گفت حسام مردی عصبی و پرخاشگر است به طوری که با هر بهانه واهی مرا زیر مشت و لگد می گیرد و به شدت کتک می زند او به خاطر غرور و خودخواهی هایش تهدیدم می کرد که اگر از درگیری های خانوادگی چیزی بگویم زندگی همه ما را به هم می ریزد این بود که تاکنون سکوت کرده بودم و …

خلاصه از آن روز به بعد به عنوان بزرگ تر و ریش سفید وارد زندگی دخترم شدم تا با نصیحت هایم اختلافات آن ها را به حداقل برسانم هر بار که دخترم غمگین و ناراحت بود متوجه موضوع می شدم و او را با حرف هایم به زندگی امیدوار می کردم تا به خاطر 2 فرزندش سختی های روزگار را تحمل کند این شرایط به جایی رسید که دامادم حداقل هفته ای 2 بار با من تماس می گرفت و از رفتارهای دخترم گلایه می کرد من هم مانند همیشه آن ها را به آرامش دعوت می کردم تا به خاطر هر موضوع کم اهمیتی با یکدیگر درگیر نشوند ولی در طول 17 سال زندگی مشترک آن ها هر بار دخترم را با چشمانی گریان می دیدم همه وجودم از درون می لرزید تا این که آخرین بار برای خرید رفته بودم که باز هم دامادم تماس گرفت و شروع به گلایه از همسرش کرد من هم طبق معمول حسام را به آرامش دعوت کردم و از او خواستم تا فردا تحمل کند که من با دخترم موضوع را در میان بگذارم اما متاسفانه بعد از خروج از مغازه دیگر این موضوع را فراموش کردم و به خانه دخترم نرفتم.

در این گیر و دار پسر و عروسم به همراه نوه شیرخواره ام به منزل ما آمدند که همسرم از آن ها تقاضا کرد ناهار را در کنار ما صرف کنند. در این هنگام زنگ تلفن من به صدا درآمد و یکی از کسبه خبر داد که دامادم به بنگاه محل کارم هجوم برده و همه شیشه های مغازه را تخریب کرده است با شنیدن این ماجرا هراسان به سمت مغازه ام حرکت کردم در حالی که پسرم نیز همسر و فرزندش را در خانه ما گذاشت و با من همراه شد.

هنوز به بنگاه محل کارم نرسیده بودیم که یکی از همسایگانمان تلفنی با من تماس گرفت و در حالی که وحشت زده به نظر می رسید فریاد زد خانه ات آتش گرفته است! سراسیمه و هراسان به خانه بازگشتم وقتی وارد کوچه شدم جمعیت زیادی در اطراف منزلم حضور داشتند شعله های آتش زبانه می کشید و دود غلیظی از پنجره های خانه بیرون می زد.

همزمان امدادگران آتش نشانی نیز از راه رسیدند و عملیات اطفای حریق را آغاز کردند اما در یک لحظه با فریادهای پسرم تازه به خود آمدم که همسر و عروس و نوه ام در خانه بودند انگار قلبم از حرکت ایستاد و نفسم بند آمد و با چشمانی وحشت زده خودم را به در ساختمان رساندم اما آتش نشانان مرا گرفتند تا به درون شعله های آتش نروم.

آن جا بود که یکی از همسایگان به سراغم آمد و گفت: خانواده ات را دقایقی قبل نجات داده ایم اما دامادت خانه را به آتش کشید و فرار کرد.

زمانی که آتش نشانان شعله های آتش را فرونشاندند مشخص شد بسیاری از لوازم منزل در آتش سوخته و به خاکستر تبدیل شده است. برخی از همسایگان نیز اظهار کردند دامادم با ظرف 4 لیتری بنزین وارد خانه شده و پس از تهدید اعضای خانواده ام منزل را با روشن کردن فندک به آتش کشیده است اما خوشبختانه یکی از همسایگان زودتر از ماجرا مطلع شده و با قطع کردن گاز و برق همسر و عروسم را به همراه نوه شیرخواره ام نجات داده بودند. حالا هم به کلانتری آمده ام تا قانون بین ما قضاوت کند.

  • لینک کوتاه
  • https://savalankhabar.ir/250674

اشتراک این خبر :

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.