http://didshahr.ir/250563

01:24 :: 1401/05/27

شوهرم مثل فرشته ها بود و ما هیچ کمبودی در زندگی نداشتم ولی بعد از فوت او دیگر من هیچ تکیه گاهی ندارم.

راست می گویند که شوهر بهترین تکیه گاه است

زن 33 ساله که برای تکمیل فرم های سرپرستی فرزندانش به کلانتری مراجعه کرده بود در حالی که بیان می کرد هنوز باورم نمی شود که دو هفته از مرگ همسرم می گذرد، درباره سرگذشت خود به مشاور و مددکار اجتماعی کلانتری گفت: 11 سال قبل زمانی که در دانشگاه تحصیل می کردم «یونس» از من تقاضای ازدواج کرد او همکلاسی ام بود و در طول سه سال مدت تحصیل شناخت خوبی از او داشتم بنابراین ماجرا را برای خانواده ام بازگو کردم چند روز بعد پدر و برادرانم درباره یونس و خانواده اش تحقیق کردند نتیجه تحقیق آن ها همانی بود که من در طول تحصیلم او را شناخته بودم خلاصه طولی نکشید که من هم به یونس دل باختم و پای سفره عقد نشستم.

من هر روز بیشتر از دیروز به یونس عشق می ورزیدم به طوری که قصه عشق و عاشقی ما زبانزد فامیل شده بود و هرگاه کسی قصد داشت زوج جوانی را نصیحت کند از عشق من و یونس سخن می گفت خیلی زود همسرم در یکی از ادارات اقتصادی استخدام شد و درآمد خوبی هم داشت با به دنیا آمدن دو دخترم زندگی ما شیرین تر از گذشته شد ومن هیچ گاه کمبودی را در زندگی احساس نمی کردم.

اما صبح یک روز سرد زمستانی کاخ آرزوهایم فرو ریخت و سرنوشتم دگرگون شد. حدود چهار سال قبل بود که وقتی همسرم از خواب بیدار شد حادثه عجیبی رخ داد او دچار لکنت زبان شدیدی شده بود به طوری که حتی کلمات ساده را نیز به سختی و زحمت تلفظ می کرد هراسان و سراسیمه او را به بیمارستان رساندم پس از انجام آزمایش های گوناگون مشخص شد یونس به سرطان مبتلا شده است اما پزشکان معتقد بودند غده متورم خوش خیم است و حال همسرم بهتر می شود در این مدت دوباره مورد عمل جراحی قرار گرفت اما حدود یک سال و نیم قبل پزشکان متخصص از بدخیم شدن غده سرطانی خبر دادند و با اصرارهای من گفتند که او چند ماه بیشتر در این دنیا زندگی نمی کند با وجود این من نمی خواستم همسرم را از دست بدهم چرا که او یک فرشته بود عاشقانه به مراقبت و پرستاری از همسرم پرداختم و همه امور شخصی او را با جان و دل انجام می دادم تا مدت بیشتری در کنارم بماند.

آرام آرام پاهایش بی حس شد او مدام از من حلالیت می طلبید که در این شرایط از او نگهداری می کنم یک روز یونس صورتش را به طرف دیوار برگرداند و در حالی که نگاهش را از نگاهم می دزدید به من گفت حاضرم تو را طلاق بدهم که به دنبال زندگی و سرنوشت خودت بروی تا بیشتر از این پاسوز من نشوی! به او گفتم بعد با وجدان خودم چه کنم؟! روزهای خوش زندگی را در کنار تو سپری کرده ام و اکنون چگونه عشقم را در این شرایط رها کنم؟!

خلاصه همچنان به پرستاری از یونس ادامه می دادم تا این که دو ماه قبل حالش به شدت رو به وخامت گذاشت و در بخش مراقبت های ویژه بیمارستان بستری شد با آن که مرا به بخش ویژه راه نمی دادند اما هر روز صبح آب میوه طبیعی تهیه می کردم و به همراه مقداری عصاره گوشت به بیمارستان می بردم و تا بعد از ظهر در آن جا می ماندم به امید آن که همسرم چشم باز کند و دوباره نزد من بازگردد اما متاسفانه دو هفته قبل یک روز صبح وقتی با عشق دیدار همسرم راهی بیمارستان شدم در بین راه زنگ تلفنم به صدا درآمد و یکی از پرستاران بیمارستان خبر مرگ همسرم را داد اما من نمی فهمیدم او چه می گوید باورم نمی شد به همین راحتی همه امید و پشت و پناهم را از دست داده باشم اشک ریزان خودم را به بیمارستان رساندم اما جسد او را به سردخانه برده بودند و …

حالا که حدود دو هفته از مرگ همسرم می گذرد تازه می فهمم که چرا بزرگ ترها می گفتند شوهر بهترین تکیه گاه همسرش است دوست داشتم هنوز زنده بود اما نمی توانست تکلم کند یا راه برود! ولی سایه اش بر سرم می بود هنوز هم باور نمی کنم او را از دست داده ام چرا که وقتی به قاب عکس های روی دیوار خانه نگاه می کنم منتظر می مانم تا این مرد فرشته دوباره بازگردد و …

حالا هم با حقوق همسرم روزگار می گذرانم تا دخترانم را بزرگ کنم به همین دلیل هم به کلانتری آمدم تا مراحل اداری سرپرستی دو دختر خردسالم را طی کنم.

  • لینک کوتاه
  • https://savalankhabar.ir/250563

اشتراک این خبر :

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.