http://didshahr.ir/249627

02:53 :: 1401/05/04

این جوان در مورد رابطه عشقی خود می گوید: دو سال قبل برق چشمان دختری زیبا قلبم را فرو ریخت با اینکه چندین بار با او صحبت کردم ولی او دیگر جواب تلفنم را نمی دهد.

داستان رابطه عشقی سرباز فراری با دختری زیبا

وقتی متوجه شدم آن دختر دیگر به تماس های تلفنی من پاسخ نمی دهد دلشوره عجیبی وجودم را فرا گرفت از یگان محل خدمت سربازی ام مرخصی گرفتم و به شهرستان رفتم تا دلیل این ماجرا را جویا شوم اما ناگهان با در و دیواری روبه رو شدم که پرده های سیاه آن ها را پوشانده بود و تصویر آن دختر در پرده های سیاه خودنمایی می کرد به گونه ای که گویی قلبم از حرکت ایستاد و …

جوان 24 ساله ای که قبل از اقدام به خودکشی مسیرش را به سمت دایره مشاوره و مددکاری اجتماعی کلانتری تغییر داده بود، گفت:  زندگی خوبی را در کنار خانواده ام تجربه می کردم. پدرم کارمند بود و زندگی متوسطی از نظر مالی داشتیم اما من علاقه ای به درس و مدرسه نداشتم و به همین دلیل در مقطع راهنمایی ترک تحصیل کردم تا وارد بازار کار شوم. با وجود این روزها را به بطالت می گذراندم تا این که به 18 سالگی رسیدم و قرار بود لباس سربازی بر تن کنم اما نمی دانستم چرا از دوری خانواده ام می ترسیدم و دوست نداشتم به خدمت سربازی بروم، نصیحت ها و توصیه های پدر و مادرم نیز هیچ فایده ای نداشت و بالاخره من «سرباز فراری» لقب گرفتم.

خلاصه روزها را بیهوده می گذراندم و هیچ تصمیمی برای آینده و سرنوشتم نداشتم. چهار سال به همین ترتیب سپری شد تا این که حدود دو سال قبل وقتی به مراسم عروسی دعوت شده بودم برق چشمان دختری زیبا قلبم را فرو ریخت. چنان در یک لحظه مجذوب او شده بودم که خودم را فراموش کردم بلافاصله سراغ دوستانم رفتم تا نشانی از آن دختر پیدا کنم ، همه افکارم درگیر او شده بود بالاخره پس از مدتی پرس وجو شماره تلفن رزیتا را پیدا کردم اما او که دختری بسیار نجیب بود به تماس هایم پاسخ نمی داد به گونه ای که همین موضوع مرا برای ازدواج با او مصمم تر می کرد.

وقتی فهمیدم این شیوه ارتباط و خواستگاری از یک دختر نجیب نیست و او هم هیچ گاه به این پیام ها و تماس ها توجهی نمی کند ماجرای عاشقی ام را با خانواده ام در میان گذاشتم و بالاخره از طریق یکی از بستگانم با آن دختر به صورت تلفنی صحبت کردم و به او گفتم خانواده ام با ازدواج ما موافق هستند و قرار است برای خواستگاری به منزل شما بیایند اما رزیتا به شدت مخالفت کرد و گفت: اولین شرط من این است که به خدمت سربازی بروی چرا که به هیچ وجه من با یک سرباز فراری ازدواج نمی کنم و از سوی دیگر نیز باید شغل مناسبی داشته باشی حتی اگر درآمد آن بسیار اندک باشد و …

با این خواسته رزیتا تصمیم خودم را گرفتم و پس از چهار سال فرار لباس سربازی به تن کردم تا هر چه زودتر به خواستگاری رزیتا بروم و زندگی شیرینی را در کنار او آغاز کنم به همین دلیل روزها را با آرزوها و امید به آینده می گذراندم. هر بار که با رزیتا تماس می گرفتم او مرا دلداری می داد و به آینده امیدوار می کرد او هم منتظر بود تا خدمت سربازی من به پایان برسد و به خواستگاری اش بروم اما در حالی که بیشتر از یک سال از دوران سربازی ام سپری شده بود دیگر رزیتا به تماس هایم پاسخ نداد.

حدود دو هفته گذشت ولی نتوانستم با او ارتباطی برقرار کنم دلشوره عجیبی داشتم چرا که او هیچ وقت تماس های مرا بی پاسخ نمی گذاشت نگرانی و اضطراب سراسر وجودم را فرا گرفته بود، شاید چند هزار بار با او تماس گرفتم وقتی ناامید شدم از یگان محل خدمتم مرخصی گرفتم و به شهرستان رفتم زمانی که به کوچه محل زندگی رزیتا رسیدم همه جا سیاه پوش بود و تصویر رزیتا به عنوان جوان ناکام روی پرده های سیاه خودنمایی می کرد.

قلبم از حرکت ایستاد و نفسم بند آمد توان ایستادن روی پاهایم را نداشتم بلافاصله از یکی از بستگان موضوع را جویا شدم که او گفت: رزیتا برای خرید به بازار رفته بود که با یک خودرو هنگام عبور از عرض خیابان تصادف کرد و …

از آن روز به بعد دیگر خواب و خوراک ندارم و تنها اشک می ریزم. بی هدف در کوچه و خیابان ها می گردم و به خدمت سربازی هم نرفته ام زمانی که دچار افسردگی شدید شدم به همین خاطر به شهرستان بازگشتم و با تهیه مقداری قرص از یک داروخانه قصد داشتم خودم را از این شرایط روحی خلاص کنم ولی چون تصمیم اشتباهی گرفته بودم و می دانستم خودکشی گناهی کبیره است که در آن دنیا نیز باید تاوان سختی را باید بدهم….

  • لینک کوتاه
  • https://savalankhabar.ir/249627

اشتراک این خبر :

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.