http://didshahr.ir/247094

12:40 :: 1401/03/05

جوان 24 ساله ای که بخاطر شرارت با شمشر و قمه دستگیر شده بود، سرگذشت تلخ و عاشقانه خود را اینگونه تعریف می کند.

از شرارت تا عاشقانه های جوان 24 ساله
جوان 24 ساله ای که به همراه چند نفر از دوستانش دستگیر شده است درباره سرگذشت خود به مشاور و مددکار اجتماعی کلانتری گفت: پدرم سیمکش ساختمان بود اما 17 سال قبل به دلیل ابتلا به بیماری سرطان از دنیا رفت. آن زمان من 7 سال بیشتر نداشتم و نمی دانستم با مرگ پدرم سرنوشت ما نیز تغییر خواهد کرد فقط وقتی خواهر 9 ساله و مادرم را با چشمانی اشکبار می دیدم من هم بغض می کردم و ناراحت می شدم اما ناراحتی من به دلیل مرگ پدرم نبود چرا که او مرد سخت گیری بود و با مادرم دعوا می کرد.

بعد از این ماجرا مادرم من و خواهرم را تنها می گذاشت و خودش در خانه های مردم کارگری می کرد بالاخره دو سال بعد از مرگ پدرم فهمیدم که مادرم با یک کارمند دولت ازدواج کرده است و من باید آن مرد را پدر صدا بزنم ولی او هم بیماری اعصاب و روان داشت و مدام مادرم را کتک می زد. دیدن این صحنه ها موجب شد تا از پدرخوانده ام خاطره خوشی نداشته باشم.

او زمانی که با مادرم ازدواج کرد از همسرش طلاق گرفته بود و 37 سال بیشتر نداشت اگر چه من و خواهرم به مدرسه می رفتیم ولی باز هم مادرم مجبور بود در خانه های مردم کار کند تا هزینه های تحصیل ما را بدهد چرا که پدر خوانده ام به خاطر فرزندش دوباره با همسر اولش ازدواج کرده بود.

در همان دوران کودکی زمانی که 12 سال بیشتر نداشتم از کیف یا جیب همکلاسی هایم سرقت می کردم تا چیزهایی را که دوست دارم تهیه کنم، وقتی نمی توانستم به خواسته هایم برسم با ایجاد درگیری و قلدرنمایی سعی می کردم پدر و مادر یا دوستانم را وادار کنم به خواسته های من توجه کنند به همین دلیل در محله و مدرسه به «غلام شر» معروف شده بودم.

حالا دیگر خیلی از بچه محل ها یا همکلاسی هایم از من حساب می بردند و برخی نیز با من دوست می شدند تا کسی جرئت تعرض به آن ها را نداشته باشد. خلاصه از 16 سالگی و به دنبال همین رفیق بازی ها درس و مدرسه را رها کردم و با دوستانم پای بساط مواد مخدر نشستم.

دوست داشتم بیشتر اوقاتم را با دوستانم بگذرانم چرا که از درگیری های بین پدر خوانده و مادرم متنفر بودم و سعی می کردم از محیط خانه دور باشم. قلدری و شرارت های من به حدی رسید که پدر خوانده ام را نیز کتک می زدم و او هم از مادرم انتقام می گرفت.

تازه به سن جوانی رسیده بودم که عاشق دختر همسایه مان شدم ولی پدر آن دختر فقط به خاطر شرارت های من حتی اجازه نداد مادرم آن دختر را خواستگاری کند.

در همین روزها بود که خواهرم نیز به همراه یک جوان از خانه فرار کرد و با یکدیگر ازدواج کردند من هم با وجود آن که به رشته فوتبال خیلی علاقه داشتم و آرزو می کردم روزی فوتبالیست بزرگی بشوم ولی پدر خوانده ام به دلیل لجبازی با من شهریه مدرسه فوتبال را پرداخت نکرد و این گونه من به سرقت اموال مردم روی آوردم تا هم مخارج اعتیادم را تامین کنم و هم به خوشگذرانی با دوستان نابابم بپردازم حالا دیگر به جوان شروری تبدیل شده بودم که هیچ کس از آزار و اذیت های من در امان نبود.

دو بار به جرم شرارت و اخلال در نظم عمومی دستگیر و روانه زندان شدم اما چند ماه بعد وقتی از زندان آزاد می شدم دوباره به خلافکاری هایم ادامه می دادم در این میان فقط مادرم زجر می کشید که با خواهش و التماس و پرداخت خسارت از شاکیانم رضایت می گرفت ولی من جوانی معتاد و بیکار بودم و هیچ هنر و حرفه ای هم نداشتم. حالا هم به مواد مخدر صنعتی آلوده شده ام و این بار نیز هنگام شرارت با شمشیر و قمه توسط ماموران انتظامی دستگیر شدم و …

  • لینک کوتاه
  • https://savalankhabar.ir/247094

اشتراک این خبر :

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.