http://didshahr.ir/227043

۰۰:۲۷ :: ۱۴۰۰/۰۴/۲۴

این زن می گوید: همسرم فقط با این بهانه که با یک زن مطلقه ازدواج کرده است، به خانه های مجردی دوستانش می رود که دختران غریبه ای نیز در آن خانه ها حضور دارند.

دختر
فکر می کردم این بار که خودم همسرم را انتخاب کرده ام، دیگر مشکلی در زندگی ام نخواهم داشت و زندگی شیرینی را تجربه خواهم کرد اما طولی نکشید که متوجه شدم همسرم به خانه های مجردی رفت و آمد دارد و…

زن ۳۰ ساله که با چشمانی اشکبار وارد کلانتری شده بود، در حالی که بیان می کرد دیگر تحمل کتک کاری های همسرم را ندارم اما طلاق هم نمی توانم بگیرم، درباره زندگی پرفراز و نشیب خود به مشاور و مددکار اجتماعی کلانتری گفت: ۱۶ سال بیشتر نداشتم که پای سفره عقد نشستم چرا که در شهرستان محل سکونتم دختران در سنین پایین ازدواج می کردند، به همین دلیل پدر و مادرم در حالی مرا شوهر دادند که هیچ شناختی از زندگی مشترک نداشتم. با وجود این با خوشحالی و شادمانی پا به خانه بخت گذاشتم اما خیلی زود رنگ شادی از چهره ام پرید و به دختری افسرده تبدیل شدم.

هنوز یک ماه بیشتر از ازدواجم نمی گذشت که آثار مواد افیونی در چهره همسرم نمایان شد و فهمیدم او به مواد مخدر صنعتی اعتیاد دارد، به همین دلیل به خانه پدرم بازگشتم و در ۱۸ سالگی از شوهرم طلاق گرفتم. دیگر آن دختر شاد و خندان نبودم و رفتارهای اطرافیانم به شدت آزارم می داد چرا که نگاه اعضای خانواده به من تغییر کرده بود و برای انجام هر کار یا رفت و آمدی باید به آن ها توضیح می دادم. این شرایط و سخت گیری های پدر و مادرم که نگران آبروی خانواده بودند، کلافه ام کرده بود و خیلی زجر می کشیدم تا این که در تابستان سال ۹۲ مقدمات سفر خانوادگی مان به مشهد فراهم شد و من برای اولین بار بعد از طلاق، لبخند بر لبانم نشست چرا که در این سفر چند روزه می توانستم غم هایم را فراموش کنم.

خلاصه در همان روز اول سفر به مشهد و برای خرید سوغاتی از خانه بیرون آمدم. در حالی که سرگرم خرید در بازار بودم، نگاهم به نگاه پسر جوانی گره خورد که به طرز عجیبی مرا می‌نگریست. نمی دانم چه اتفاقی افتاد که ناخودآگاه به «فرامرز» دل باختم و با او به گفت‌و‌گو پرداختم. این آشنایی خیابانی خیلی زود به دیدارهای حضوری مخفیانه کشید و من به دور از چشم پدر و مادرم با او بیرون می رفتم. از این که مرد مورد علاقه ام را یافته بودم، سر از پا نمی‌شناختم. با او درباره ماجرای طلاقم صحبت و همه سختی های زندگی با همسر سابقم را برایش بازگو کردم. فرامرز هم در حالی که با من ابراز همدردی می کرد، مدعی شد من زن رویاهای او هستم و سال ها به دنبال دختری مانند من بوده تا ازدواج کند. بالاخره این روزهای شیرین به پایان رسید و ما در حالی به شهر محل سکونتمان بازگشتیم که سه ماه بعد او به همراه خانواده اش به خواستگاری ام آمد ولی خانواده من به شدت مخالف این ازدواج بودند چرا که فرامرز جوانی مجرد بود و پدر و مادرم به آینده این ازدواج خوش بین نبودند اما من به نصیحت های آن ها توجهی نکردم و خودم به تنهایی به مشهد آمدم و بعد از برگزاری مراسم عقدکنان، زندگی مشترکم را در حالی آغاز کردم که همسرم در یک کارگاه بلوکه زنی مشغول کار شد. با آن که مشکلات مالی زیادی داشتیم و همسرم هر بار عصبانی می شد مرا به شدت کتک می زد اما من باز هم از این زندگی راضی بودم.

خلاصه صاحب دو دختر شدم و به این زندگی ادامه دادم تا این که همسرم از آن کارگاه اخراج شد و مدتی بعد شغلش را عوض کرد و این بار در حالی به یک کارگاه تولیدی کیف و کفش رفت که چند جوان مجرد در آن جا کار می کردند و برخی از آن ها خانه مجردی داشتند. همسرم معاشرت با آن ها را به گونه ای آغاز کرد که همواره تا پاسی از شب نزد آن ها بود و زمانی به خانه می آمد که من تا ساعاتی از بامداد انتظارش را می کشیدم ولی او به بهانه خستگی به اتاق می رفت و با من حرف نمی زد. در همین حال زمانی که بیدار می شدم، همسرم را می دیدم که با گوشی تلفنش مشغول است و گاهی نیز به آرامی با فرد دیگری صحبت می کند. با وجود این اعتراض های مرا فقط با کتک پاسخ می داد و در حضور دخترانم مرا زیر مشت و لگد می گرفت. حرکات و رفتار مشکوک همسرم سوءظن عجیبی را در دلم به راه انداخت. به ناچار چند بار او را تعقیب کردم تا از این افکار آلوده رها شوم اما متاسفانه فهمیدم که همسرم فقط با این بهانه که با یک زن مطلقه ازدواج کرده است، به خانه های مجردی دوستانش می رود که دختران غریبه ای نیز در آن خانه ها حضور دارند. حالا هم همسرم روابطش با دختران را عادی توصیف می کند و من هم نمی توانم از او طلاق بگیرم چرا که پدر و مادرم نیز مرا طرد کرده اند و….

  • لینک کوتاه
  • savalankhabar.ir/227043

اشتراک این خبر :

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *